Tuesday, May 12, 2009

يكي بود، يكي نبود

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
قصه‌هاي 30 متن کهن فارسي به قلم 30 نويسنده‌ي معاصر با ‌عنوان «يكي بود، يكي نبود» با‌زآفريني مي‌شوند.
يوسف‌ عليخاني - دبير مجموعه‌ي «يكي بود، يكي نبود» - در ‌اين‌باره به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: سي متن ادبيات كهن فارسي به قلم 30 نويسنده‌ي معاصر بستري براي باز‌خواني قصه‌هاي ديروز به زبان امروز شده است.
اين نويسنده تصريح كرد: انتظار مي‌رفت كه اين اثر براي نمايشگاه بيست‌ودوم كتاب تهران برسد كه به دليل گستردگي كار و توجه نويسندگان در ارائه‌ي كاري مطلوب عملا محقق نشد و به تعبيري، «يكي بود، يكي نبود» به نمايشگاه بيست‌ودوم كتاب تهران نرسيد.
او تصريح كرد: قصه‌هاي اين مجموعه از دل كتاب‌هاي «تاريخ بيهقي»، «قصص الانبياء»ابواسحاق نيشابوري، «مثنوي معنوي» و «فيه ما فيه» مولوي، «تذکرة الاولياء»، «الهي‌نامه»، «منطق‌الطير» و «اسرارنامه»ي عطار نيشابوري، «ويس و رامين» فخرالدين اسعد گرگاني، «شاهنامه»ي فردوسي، «خسرو و شيرين»، «ليلي و مجنون»، «هفت پيکر»، «مخزن الاسرار» و «اسکندرنامه»ي نظامي گنجوي، «بوستان» و «گلستان» سعدي، «حديقة الحقيقه» سنايي و همچنين «کليله و دمنه»، «مرزبان‌نامه»، «قابوس‌نامه»، «جوامع‌الحکايات»، «هشت بهشت»، «سمک عيار»، «تفسير طبري»، «فرج بعد از شدت»، «آفرينش و تاريخ»، «كيمياي سعادت»، «قصه‌هاي شيخ اشراق» و حكايت‌هاي «ديوان پروين اعتصامي» به زباني امروزي بيرون آمده است.
نويسنده‌ي بخش قصه‌هاي «تذكرة ‌اولياء‌» اين مجموعه‌ي 30‌جلدي از ابوتراب خسروي، ناهيد طباطبايي، فريبا وفي، محبوبه ميرقديري، امين فقيري، محمدعلي آزاديخواه، سيامک گلشيري، حميدرضا نجفي، علي عبداللهي، محمد حسيني، فريدون حيدري ملک‌ميان، بهنام ناصح، سيدمحسن بني‌فاطمه، مريم حسينيان، محسن فرجي، ايرنا محي‌الدين بناب، محسن حکيم‌معاني، محمدرضا گودرزي، محمد ولي‌زاده، محمد مطلق، مهدي مرعشي، مرتضي کربلايي‌لو، بهناز عليپور گسکري، حسن لطفي، عليرضا روشن، آذردخت بهرامي و طلا نژادحسن به عنوان نويسندگان اين مجموعه‌ي 30جلدي ياد كرد.
عليخاني گفت: كار تأليف و باز‌آفريني اين آثار به انجام رسيده و مجموعه اكنون در مرحله‌ي تصويرسازي است كه كار تصوي‌سازي آن را گروه تصويرسازان به سرپرستي علي بخشي به عهده‌ دارند و انتظار مي‌رود طي چند ماه آينده روانه‌ي بازار کتاب شود.
او در توضيحي درباره‌ي چگونگي شكل‌گيري كار ياد‌آور شد: شرکت مطالعات و نشر کتاب پارسه درصدد برآمد براي زنده کردن متون کهن فارسي از زاويه‌اي متفاوت‌تر از طرح‌هاي مشابه که طي سال‌هاي گذشته به وسيله‌ي ناشران مختلف انجام گرفته است، به اين متون نزديک شود.
نويسنده‌ي «قدم‌بخير مادربزرگ من بود» افزود: ناشر با بنده تماس گرفت و از من خواست تا دبيري كار را به عهده بگيرم. اين مجموعه در آغاز قرار بود با عنوان «مجموعه‌ي بازآفريني قصه‌هاي متون کهن فارسي» تدوين و عرضه شود كه سرانجام به «يكي بود، يكي نبود» تغيير نام داد.
او متذكر شد: پس از تبادل نظر با دوستان در انتشارات کتاب پارسه به اين نتيجه رسيديم كه راويان معاصر ضمن وفاداري به متون کهن، به خلق اکنوني از آن متون و بازآفريني دوباره و امروزي و معاصر از قصه‌ها دست يابند.
به اعتقاد اين نويسنده، متون کهن فارسي پر از قصه‌هاي خواندني هستند که به دليل قرار گرفتن در هاله‌اي از وعظ، نصيحت و لغات دشوار گم شده‌اند.
نويسنده‌ي ‌«اژدها‌كشان» بازآفريني آن‌ قصه‌ها به زبان امروزي را به نوعي احيا كردن دوباره‌ي آن‌ها دانست و افزود: گويي قصه‌ها را از ميان متون کهن دوباره زنده کرده‌ايم.
انتهاي پيام
كد خبر: 8802-12758
لينك خبر: (+)

Saturday, April 18, 2009

امیر مهاجر




امير مهاجر را چند سالي‌ست می‌شناسم. واسطه‌ی آشنایی البته همین اینترنت و فضای مجازی بوده. از رمان "نان تلخ"اش خوشم مي‌آمد و داستان "راننده‌ها"ش هم این‌جاست+. چند باری هم قرار شده بود امیر مهاجر به ایران بیاید که نیامد و از قضا اسفند سال گذشته ای‌میلی گرفتم از او که می‌گفت در ایران است و شماره تلفنش را هم نوشته بود و من هم رعایت این‌که ساعت دوازده شب است نکردم و زنگ زدم و توفیق دیدار دست داد و لطف کرد و چند شب بعد آقای مهاجر به خانه‌ی ما آمد و میان غوغا و شیطنت بچه‌ها نشستیم و گپ زدیم. از داستان و از مهاجرت و از داستان مهاجرت. از برنامه‌هاش گفت که من می‌نویسم اگر عملی بشود عالی خواهد بود و مهم‌تر از آن از این پنجره گفتیم که اگرچه گردگرفته و اگرچه مات اما از نشستن در انفرادی بهتر است. همین‌جا بگویم امیرمهاجر عزیز قول داده پنجره‌ی بسته اش را که آن آخری‌ها دات‌کام هم شده بود باز کند ولو هرازگاهی با خط شعری پرش کند و حتی اگر ماهی برآید و از صاحبش خبری نباشد. این پست را هم به قصد یادآوری به آقای مهاجر عزیز نوشتم. من هنوز هم منتظرم آقای مهاجر و به امید دیدار.

Monday, February 23, 2009

نقد ديگري بر نفس تنگ

نقد ديگري بر نفس تنگ در روزنامه فرهنگ آشتي از محمود قلي پور - كاوه فولادي نسب

Tuesday, February 03, 2009

نقدی بر نفس‌تنگ

نقد غزاله معيري برمجموعه داستان نفس‌تنگ در روزنامه اعتماد

Saturday, January 24, 2009

باز هم نفس‌تنگ

+

Wednesday, January 14, 2009

نفس‌تنگ در فرهنگ آشتی


معرفی "نفس‌تنگ" در روزنامه‌ی فرهنگ آشتی

Tuesday, January 06, 2009

نفس‌تنگ


سال 1382 بود به گمانم که نفس‌تنگ آماده‌ی چاپ شد و دادم ابوتراب خسروی نازنینم بخواند و ببیند ارزش چاپ رادارد یا نه که وقتی لطف کرد و خواند و گفت خوب است اول ماجرا شد و نمی‌خواهم مکرر کنم. دو روز پیش با نشر چشمه تماس گرفتم ببینم بالاخره مجوز صادر شده که گفتند چاپ شده و ... هنوز خودم کتاب را ندیده‌ام. دوست خوبم ماهزاده‌ی امیری نویسنده‌ی مجموعه داستان "ماه سربی" ساعتی پیش تماس گرفت و گفت حسین جاوید کتاب را گرفته و در سایتش با آدرس جدید معرفی کرده. ممنونم از لطفش و از آن‌جا که خودم هنوز کتاب را ندیده‌ام عین مطلب حسین عزیز را می‌آورم:

نفس‌تنگ مهدی‌مرعشی نشر چشمه، ۷۳ صفحه، ۱۷۰۰ تومان
لذت دیدن کتاب یک دوست روی پیش‌خوان کتاب‌فروشی لذت نابی‌ست. این لذت را دو، سه روز پیش در کتاب‌فروشی نشر چمشه دوباره تجربه کردم. «مهدی مرعشی» عزیز سال‌هاست که داستان‌ می‌نویسد و انصافن هم داستان‌های‌اش داستان‌های خوبی‌ست. «نفس‌تنگ» را از چند سال پیش آماده‌ی نشر داشت اما آن‌قدر مشکلات و دردسرها پیش آمد که انتشارش تا به ام‌روز به تعویق افتاد. «نفس‌تنگ» نه داستان کوتاه دارد که هیچ یک بیش از ده‌ صفحه نیستند. دیگر لابد خودتان می‌دانید که نشر چشمه «هر» مجموعه‌داستانی را منتشر نمی‌کند و در این چند سال غالب کارهایی که در حوزه‌ی داستان منتشر کرده است خواندنی بوده‌اند. «نفس‌تنگ» نیز از این قاعده مستثنا نیست
.
یوسف عزیز یار غار این سال‌ها هم از نفس‌تنگ نوشته و از آن سال‌ها. فقط می‌توانم لینک بدهم (این‌جا). سارا که خواند گفت از این مطلب یوسف گریه‌اش گرفته ! از همه‌ی دوستانم ممنونم و منتظر نقدهاتان می‌مانم. شوق دیدن‌اش را مدت‌ها بود از دست داده بودم. بس که از سال 1385 پشت خط تلفن ارشاد و مجوز ماندم خسته بودم. حتی برای به چاپ سپردن کتاب‌های بعدی هم حوصله‌ای نمانده بود. منتظرم بعد از تعطیلی ببینم‌اش. شاید شوقی مانده باشد هنوز...

Saturday, December 13, 2008

نیکولا کوچولو






Le petit Nicolas نیکولا کوچولو را تابستان سال گذشته خواندم و لذت بردم. هم از حادثه‌های کتاب که عجیب آشنا بود و هم از این‌که می‌دیدم می‌شود به فارسی درآوردش و به زبان نوجوانی‌هامان نوشتش. برگردان‌اش مهرماه پارسال تمام شد اما از آن‌جایی که لااقل حالا امیدی به چاپش ندارم و اصولاً امید داشتن در این ملک کار احمقانه‌ای‌ست برگردان فصل آخرش را می‌گذارم این‌جا. خوشحال می‌شوم اگر نظرتان را هم بنویسید.
این را هم اضافه کنم که ژان ژاک سامپه یکی از نویسندگان کتاب متولد 1932 است در بوردو و یکی از مطرح‌ترین طنزنویس‌ها سناریست‌ها و کاریکاتوریست‌هاست. نیکولا کوچولو را با همکاری آن یکی نویسنده‌ی کتاب که رنه گوسینی باشد و متولد 1926 در پاریس و نویسنده و سناریست و نقاش در سال 1954 آغاز می‌کنند و تا 1964 این روایت‌ها را ادامه می‌دهند و نیکولا کوچولو از محبوب‌ترین شخصیت‌ها می‌شود. محبوبیتی که هنوز هم ادامه دارد.



خانه را ترک می‌کنم

من از خانه رفتم. داشتم در سالن بازی می‌کردم و واقعاً‌ بچه‌ی عاقلی بودم . بعدش خیلی ساده چون جوهر را روی فرش نو ریختم مامان آمد و دعوام کرد. خوب، من هم زیر گریه زدم و به او گفتم که خواهم رفت و آن‌ها دلشان برای من خیلی تنگ می‌شود و مامان گفت:‌"خوب، خیلی دیر شده باید برم خرید کنم" و رفت.
من رفتم بالا به اتاقم تا هرچیزی را که برای ترک خانه نیاز داشتم بردارم. کیف مدرسه ام را برداشتم و ماشین کوچک قرمزی را که عمه اولگی به‌ام داده بود، لوکوموتیو فنری با واگن‌های حمل کالا که برایم از تمام واگن‌ها همین یکی مانده بود، بقیه ی واگن‌ها شکسته بود و تکه‌ای شکلات که برای عصرانه نگه داشته بودم (همه) را در کیف گذاشتم. قلکم را هم برداشتم‌ کسی چه می‌دانست. حتماً به پول نیاز پیدا می‌کردم و رفتم.
شانس آوردم که مامان آن‌جا نبود. اگر بود حتماً نمی‌گذاشت خانه را ترک کنم.یک دفعه در خیابان شروع کردم به دویدن. مامان و بابا خیلی ناراحت می‌شدند. من بعدها وقتی آن‌ها مثل مادربزرگ پیر شده بودند به خانه برمی‌گشتم در حالی که ثروتمند شده بودم، یک هواپیمای بزرگ داشتم، یک ماشین بزرگ و یک فرش که مال خودم باشد و بتوانم روی آن جوهر بریزم و آن‌ها واقعاً از دیدن من شاد می‌شدند.
به این ترتیب در حال دویدن جلوی خانه‌ی آل‌سست رسیدم که خیلی چاق است و همیشه در حال خوردن است و شاید برایتان از او گفته باشم. آل‌سست جلوی در خانه شان نشسته بود و داشت نان شیرینی می‌خورد. از من پرسید: "کجا می‌ری؟" و به نانش گاز زد. برایش توضیح دادم که خانه را ترک کرده‌ام و از او پرسیدم که نمی‌خواهد با من بیاید. به‌اش گفتم: "وقتی سال‌ها بعد برگردیم با هواپیماها و ماشین‌هامون خیلی ثروتمند می‌شیم و پدر و مادرمون از دیدنمون حسابی خوشحال می شن و دیگه هیچ وقت دعوامون نمی‌کنن". اما آل‌سسست دلش نمی‌خواست بیاید. او به من گفت: "تو یه کم خلی. مادرم امشب برام شوکروت با چربی خوک درست می‌کنه و شیرینی ومن نمی‌تونم برم". بنابراین به آل‌سست گفتم: "بدرود" و او آن دستش را که آزاد بود تکان داد چون با آن یکی دستش داشت نان شیرینی را توی دهانش فرو می‌کرد .
من از گوشه‌ی خیابان پیچیدم و کمی ایستادم چون دیدن آل‌سست گرسنه‌ام کرده بود و تکه شکلاتم را خوردم. این به من برای سفر توان و قدرت می‌داد. من می خواستم خیلی دور بروم. خیلی دور، جایی که بابا و مامان نتوانند پیدام کنند. به چین یا آرکاشون که سال گذشته تعطیلاتمان را آن‌جا گذرانده بودیم و خیلی از خانه ی ما دور بود. آن‌جا دریاست با کلی صدف.
اما برای این‌که خیلی دور بروم باید ماشین یا هواپیما می‌خریدم. گوشه ی پیاده‌رو نشستم و قلکم را شکستم و پول‌هام را شمردم. باید گفت که برای ماشین و برای هواپیما به اندازه‌کافی پول نبود. بنابراین بهیک شیرینی‌فروشی رفتم و یک تکه شیرینی شکلاتی خریدم که واقعاً خوب و خوشمزه بود.
وقتی خوردن شیرینی را تمام کردم تصمیم گرفتم پیاده به راهم ادامه بدهم. این کار زمان زیادی می‌برد اما از آن‌جا که من نه می‌خواستم به خانه‌مان برگردم و نه دوست داشتم به مدرسه بروم خیلی وقت داشتم. من هنوز به مدرسه فکر نکرده بودم و به خودم گفتم فردا در کلاس خانم معلم خواهد گفت:‌ "نیکولای بیچاره، تنها رفته، خیلی تنها و خیلی دور، او خیلی پول دار برمی گرده با یک ماشین و یک هواپیما" و همه‌ی مردم از من حرف می‌زدند و برای من ناراحت می‌شدند و آل‌سست پشیمان می شد که چرا همراهم نیامده بود. این‌ها واقعاً معرکه بود.
به پیاده‌روی ادامه دادم اما داشتم خسته می‌شدم و بعدش هم نمی شد خیلی تند رفت. باید گفت من پاهای بزرگی نداشتم که مثل پاهای دوستم ماکسی یان باشد اما نمی‌توانستم از ماکسی‌یان بخواهم که پاهاش را به من قرض بدهد و به این ترتیب به یک فکر خوب رسیدم. من می‌توانستم از دوستی بخواهم که دوچرخه اش را به من قرض بدهد. حالا تقریباً جلوی خانه‌ی کلوتر بودم. کلوتر یک دوچرخه‌ی باحال دارد که کاملاً درست است و حسابی می‌درخشد اما آن‌چه حالم را می‌گرفت این بود که کلوتر دوست ندارد وسایلش را قرض بدهد.
زنگ خانه ی کلوتر را زدم و خودش آمد و در را باز کرد. گفت: "این که نیکولاست. چی می‌خوای؟" به او گفتم: "دوچرخه تو می‌خوام" و کلوتر در را بست. دوباره زنگ خانه‌شان را زدم و چون کلوتر در را باز نکرد انگشتم را گذاشتم روی زنگ و شننیدم که مامان کلوتر در خانه داد زد: "کلوتر برو درو باز کن" و کلوتر آمد در را باز کرد اما خیلی از دیدن من که هنوز آن‌جا بودم خوشحال نشد. من به‌اش گفتم: "من دوچرخه‌تو می خوام. من از خونه بیرون اومده‌ام و این برای بابا و مامانم خیلی سخته و من سال‌ها بعد که خیلی پول‌دار شدم با یک ماشین و یک هواپیما برمی‌گردم". کلوتر به‌ام جواب داد که باید بروم و برای دیدن‌اش وقتی خیلی پول‌دار شدم با ماشین و هواپیما برگردم. چیزی که کلوتر می‌گفت خیلی به کار من نمی‌امد اما فکر کردم شاید کمی پول پیدا کنم. با پیداکردن پول من می‌توانستم دوچرخه‌ی کلوتر را بخرم. کلوتر خیلی پول دوست دارد.
از خودم پرسیدم برای پیدا کردن پول چه باید بکنم. کار که نمی‌توانستم بکنم چون پنج شنبه بود و بعد به این فکر کردم که می‌توانم اسباب‌بازی‌هایی را که در کیف مدرسه ام داشتم بفروشم: ماشین عمه اولگی، لوکوموتیو با واگن حمل کالا که فقط همین یک واگن‌اش برام مانده بود چون بقیه‌ی واگن‌ها شکسته بود. طرف دیگر خیابان یک مغازه‌ی اسباب‌بازی فروش دیدم. به خودم گفتم که شاید از ماشین و ترن من خوششان بیاید.
وارد مغازه شدم و آقای خیلی مهربانی به من لبخند زد و گفت: "پسر کوچولوی من! می‌خوای چیزی بخری؟ تیله؟ توپ؟" من به او گفتم که نمی‌خواهم چیزی بخرم و می‌خواهم اسباب‌بازی‌هام را بفروشم و کیف مدرسه‌ام ر اباز کردم و ماشین و قطار را روی زمین پیشخوان گذاشتم. آقای مهربان خم شد، نگاه کرد و با تعجب به من گفت: "اما کوچولوی من، من اسباب‌بازی نمی‌خرم، من اون‌ها رو می‌فروشم". من از او پرسیدم که او اسباب‌بازی‌هایی را که می‌فروشد از کجا پیدا می‌کند چون برام جالب بود. او به من جواب داد: "اما... اما... اما... من اون‌ها را پیدا نمی‌کنم. اون‌ها رو می‌خرم". من به آقاهه گفتم: "پس مال منو بخرین" – "اما... اما... اما... اون‌ها باید نو و جدید باشن آقا. تو نمی‌فهمی، من اسباب‌بازی می‌خرم اما نه از تو. به تو می‌فروشم. من اون‌ها رو از کارخونه می‌خرم و تو... یعنی..." و مکث کرد و بعد گفت: "تو بعدها می‌فهمی. وقتی بزرگ شدی". اما این فروشنده بود که نمی‌فهمید. وقتی من بزرگ می‌شدم دیگر به پول نیازی نداشتم چون دیگر خیلی پول‌دار بودم و یک ماشین و یک هواپیما داشتم. من زدم زیر گریه. حال آقای فروشنده گرفته شد و پشت پیشخوان را گشت و یک ماشین کوچولو به‌ام داد و گفت که باید بروم چون خیلی دیر شده و او باید مغازه‌اش را ببندد و مشتری‌هایی مثل من بعد از یک روز کاری، خسته کننده هستند. من با قطار کوچک و دو تا ماشین از مغازه بیرون آمدم. خیلی خوشحال نبودم. راستش دیر شده بود و هوا داشت تاریک می‌شد و دیگر کسی در خیابان نبود و من شروع کردم به دویدن. وقتی به خانه رسیدم مامان دعوام کرد چون برای شام دیر رسیده بودم.
حالا که اوضاع این‌طوری‌ست قول می‌دهم فردا خانه را ترک کنم، بابا و مامان خیلی ناراحت می‌شوند و من سال‌ها بعد برمی‌گردم وقتی که پول‌دار شده باشم و یک ماشین و یک هواپیما داشته باشم.



Saturday, October 18, 2008

دست‌خط


نمی‌دانم کدام شیرین‌تر است: این که بچه‌ی آدم بگوید بابا یا بنویسد بابا؟

Thursday, September 04, 2008

چلچلی


...................................


با این همه –ای قلب دربه‌در!-
از یاد مبر
که ما
-من و تو-
عشق را رعایت کرده‌ایم،
از یاد مبر
که ما
-من و تو-
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاهکار خدا بود
یا نبود.


ققنوس در باران، احمد شاملو