Wednesday, May 16, 2012

سمک عیار به روایت مهدی مرعشی

سمک عیار به روایت مهدی مرعشی توسط نشر کتاب پارسه منتشر شد


0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Saturday, April 28, 2012

داستان زرتشت، روایت مردی که با لبخند زاده شد


نقدی از افشین آریا نژاد بر رمان «داستان زرتشت»، نوشته ی مهدی مرعشی

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Thursday, April 19, 2012

مروری بر سه‌گانه احمد محمود

مروری بر سه‌گانه احمد محمود، همسایه‌ها، داستان یک شهر و بازگشت

سخنرانی مهدی مرعشی در انجمن ادبی ایرانیان مونترال

بخش اول

بخش دوم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Sunday, April 08, 2012

نه، دوست نداشتم


نه، دوست نداشتم. باید دوست می‌داشتم؟ باید لبخند می‌زدم؟ آن‌وقت تو باور می‌کردی؟ تو این‌قدر خر بودی که بپذیری این لبخندها واقعی است؟ من برای تو ارزش دیگری قائل بودم. فکر می‌کردم هرچه واقعی‌تر برخورد کنم و هرچقدر بیشتر خودم باشم مثلاً تو بیشتر می‌پسندی. نمی‌دانستم باید مثل همان مجسمه باشم که ایستاده بود سال‌ها و زیر باران و برف و آفتاب تکان نمی‌خورد و هر از گاهی پرنده‌ها شکمشان را روی سرش سبک می‌کردند.
حالا مهم نیست. بیا. من مجسمه‌ای هستم که راه می‌رود، می‌نشیند، سیگار می‌کشد، ور می‌زند و گاهی هم همان‌طور که دارد راه می‌رود زیر لب چیزی زمزمه می‌کند. فقط جایی را پیدا کن تا بتوانم بایستم، برای همیشه. اگر می‌دانستی چقدر پام درد می‌کند از این همه رفتن، اگر می‌دانستی...

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Wednesday, March 14, 2012

مروری بر سه‌گانه‌ی احمد محمود در انجمن ادبی ایرانیان مونترال


مروری بر سه‌گانه‌ی احمد محمود

همسایه‌ها، داستان یک شهر، بازگشت

سخنران: مهدی مرعشی

شنبه، 17 مارس، ساعت 5 بعدازظهر، دانشگاه کنکوردیا


0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Tuesday, March 13, 2012

بوی عیدی...

video

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Thursday, March 08, 2012

کله‌پاچه و سنگک و ظهر تابستان


آی هوس کله‌پاچه و سنگک و ظهر تابستان کرده‌ام! آی هوس صدای گنجشک کرده‌ام و خرو پف فامیلی که نیم متر آن طرف‌ترت خوابیده! هوس سیرابی، زبان، مغز! سنگک گرم، همه چیز گرم! هی بخند! هی بخند! آن‌قدر بخند تا جان من در برود!

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

سیمین دانشور درگذشت

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Monday, March 05, 2012

دیدار - شعری از محمد مختاری


دیدار
شعری از محمد مختاری


امشب در انتهای خیابان
به ناگهان دیدمش.
خاموش و نرم از دم پیشانی‌ام گذشت
و عینکم بخار شد.
تغییر کرد شکل تاریکی.
بی‌اختیار بازگشتم تا بگریزم
دیدم از ابتدای خیابن دوباره می‌آید.

«سحابی خاکستری»، انتشارات توس، 1378

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Monday, February 27, 2012

اصغر فرهادی و اسکار



حس چندان غریبی نیست. شاید اگر دست من بود می‌رفتم مثلاً «مسافران» بیضایی را درمی‌آوردم یا «هامون» مهرجویی را یا حتی «بای‌سیکل‌ران» مخملباف را و می‌فرستادم برای اسکار. اما حالا که می‌بینم فرهادی سفیر صلح شده با فیلمش و اسکار به‌حقش (چون دست کم این فیلم از بقیه فیلم‌های شرکت‌کننده در اسکار انصافاً چیزی کم نداشت) می‌توانم لبخند بزنم و در این عصر برفی، بعد از فروکش کردن ذوق دیشب به لطف شبکه سی تی وی، بگویم که مبارک باشد اصغر فرهادی! من همیشه به کسانی که لحظات شیرین خود را با دیگران قسمت می‌کنند احترام می‌گذارم. صرف نظر از تمام بحث‌هایی که در مورد سیاسی بودن جوایز در همه جا هست،‌ این جایزه حس غریبی دارد ، برای من،‌این‌جا، لابه‌لای آدم‌هایی که هنوز هم نمی‌دانم میانشان چه می‌کنم!

0 Comments:

Post a Comment

<< Home

Azadegi مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سایت