از جنوب غربی
داستانها، نقدها و روزنوشتهای مهدی مرعشی / لینکدادن البته آزاد است، اما فقط همان
Wednesday, May 16, 2012
Saturday, April 28, 2012
Thursday, April 19, 2012
Sunday, April 08, 2012
نه، دوست نداشتم
نه، دوست نداشتم. باید دوست میداشتم؟ باید لبخند میزدم؟ آنوقت تو باور میکردی؟ تو اینقدر خر بودی که بپذیری این لبخندها واقعی است؟ من برای تو ارزش دیگری قائل بودم. فکر میکردم هرچه واقعیتر برخورد کنم و هرچقدر بیشتر خودم باشم مثلاً تو بیشتر میپسندی. نمیدانستم باید مثل همان مجسمه باشم که ایستاده بود سالها و زیر باران و برف و آفتاب تکان نمیخورد و هر از گاهی پرندهها شکمشان را روی سرش سبک میکردند.
حالا مهم نیست. بیا. من مجسمهای هستم که راه میرود، مینشیند، سیگار میکشد، ور میزند و گاهی هم همانطور که دارد راه میرود زیر لب چیزی زمزمه میکند. فقط جایی را پیدا کن تا بتوانم بایستم، برای همیشه. اگر میدانستی چقدر پام درد میکند از این همه رفتن، اگر میدانستی...
حالا مهم نیست. بیا. من مجسمهای هستم که راه میرود، مینشیند، سیگار میکشد، ور میزند و گاهی هم همانطور که دارد راه میرود زیر لب چیزی زمزمه میکند. فقط جایی را پیدا کن تا بتوانم بایستم، برای همیشه. اگر میدانستی چقدر پام درد میکند از این همه رفتن، اگر میدانستی...
Wednesday, March 14, 2012
Tuesday, March 13, 2012
Thursday, March 08, 2012
کلهپاچه و سنگک و ظهر تابستان
آی هوس کلهپاچه و سنگک و ظهر تابستان کردهام! آی هوس صدای گنجشک کردهام و خرو پف فامیلی که نیم متر آن طرفترت خوابیده! هوس سیرابی، زبان، مغز! سنگک گرم، همه چیز گرم! هی بخند! هی بخند! آنقدر بخند تا جان من در برود!
Monday, March 05, 2012
دیدار - شعری از محمد مختاری
دیدار
شعری از محمد مختاری
امشب در انتهای خیابان
به ناگهان دیدمش.
خاموش و نرم از دم پیشانیام گذشت
و عینکم بخار شد.
تغییر کرد شکل تاریکی.
بیاختیار بازگشتم تا بگریزم
دیدم از ابتدای خیابن دوباره میآید.
«سحابی خاکستری»، انتشارات توس، 1378
شعری از محمد مختاری
امشب در انتهای خیابان
به ناگهان دیدمش.
خاموش و نرم از دم پیشانیام گذشت
و عینکم بخار شد.
تغییر کرد شکل تاریکی.
بیاختیار بازگشتم تا بگریزم
دیدم از ابتدای خیابن دوباره میآید.
«سحابی خاکستری»، انتشارات توس، 1378
Monday, February 27, 2012
اصغر فرهادی و اسکار
حس چندان غریبی نیست. شاید اگر دست من بود میرفتم مثلاً «مسافران» بیضایی را درمیآوردم یا «هامون» مهرجویی را یا حتی «بایسیکلران» مخملباف را و میفرستادم برای اسکار. اما حالا که میبینم فرهادی سفیر صلح شده با فیلمش و اسکار بهحقش (چون دست کم این فیلم از بقیه فیلمهای شرکتکننده در اسکار انصافاً چیزی کم نداشت) میتوانم لبخند بزنم و در این عصر برفی، بعد از فروکش کردن ذوق دیشب به لطف شبکه سی تی وی، بگویم که مبارک باشد اصغر فرهادی! من همیشه به کسانی که لحظات شیرین خود را با دیگران قسمت میکنند احترام میگذارم. صرف نظر از تمام بحثهایی که در مورد سیاسی بودن جوایز در همه جا هست، این جایزه حس غریبی دارد ، برای من،اینجا، لابهلای آدمهایی که هنوز هم نمیدانم میانشان چه میکنم!


مطلب را به بالاترین بفرستید:
0 Comments:
Post a Comment
<< Home